عید نوروز

حیاط ویلای ماسال
فرا رسیدن نوروز باستانی یادآور شکوه
ایران ویگانه یادگار جمشیدجم بر شما عزیز
پاک پندار
راست گفتار
نیک کردار
خجسته باد

حیاط ویلای ماسال
فرا رسیدن نوروز باستانی یادآور شکوه
ایران ویگانه یادگار جمشیدجم بر شما عزیز
پاک پندار
راست گفتار
نیک کردار
خجسته باد
طفل یتیم
كودكی كوزه ای شكست و گریست
كه: «مرا پای خانه رفتن نیست
چه كنم اوستاد اگر پُرسد؟
كوزه ی اب از اوست از من نیست
زین شكسته شدن دلم بشكست
كار ایام جز شكستن نیست
چه كنم گر طلب كند تاوان؟
خجلت و شرم كم ز مردن نیست
گر نكوهش كند كه كوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست
كاشكی دود آه می دیدم
حیف، دل را شكاف و روزن نیست
چیزها دیده و نخواسته ام
دل من هم دل است و آهن نیست
روی مادر ندیده ام هرگز
چشم طفل یتیم روشن نیست
كودكان گریه می كنند و مرا
فرصتی بهر گریه كردن نیست
دامن مادران خوش است، چه شد
كه سر من به هیچ دامن نیست؟
خواندم از شوق، هر كه را مادر
گفت با من كه مادر من نیست
از چه یك دوست بهر من نگذاشت؟
گر كه با من زمانه دشمن نیست؟
دیشب از من خجسته روی بتافت
كز چه معنیت دینه بر تن نیست؟
طوق خورشید گر زمرد بود
لعل من هم به هیچ معدن نیست
لعل من چیست؟ عقده های دلم
عقد خونین به هیچ مخزن نیست
اشك من گوهر بنا گوشم
اگرم گوهری به گردن نیست
كودكان را كلیج هست مرا
نان خشك از برای خوردن نیست
جامه ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست
ترسم آن گه دهند پیرهنم
كه نشانی و نامی از من نیست
كودكی گفت: مسكن تو كجاست؟
گفتم آن جا كه هیچ مسكن نیست
رقعه دانم زدن به جامه ی خویش
چه كنم؟ نخ كم است و سوزن نیست
خوشه ای چند می توانم چید
چه توان كرد؟ وقت خرمن نیست
درس هایم نخوانده ماند تمام
چه كنم؟ در چراغ روغن نیست
همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا بهر من نشیمن نیست
بر پلاسم نشانده اند از آن
كه مرا جامه خز ادكن نیست
نزد استاد فرش رفتم گفت:
«در تو فرسوده فهم این فن نیست
همگنانم قفا زنند همی
كه تو را جز زبان الكن نیست
من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شكفتن نیست
گل اگر بود، مادر من بود
چون كه او نیست گل به گلشن نیست
گل من خاره های پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست
اوستادم نهاد لوح به سر
كه چون هیچ طفل كودن نیست
من كه هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست
پشت سر اوفتاده ای فلكم
نقص «حطی» و جرم «كلمن» نیست
مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است بهمن نیست
چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست
چه كنم؟ خانه ی زمانه خراب!
كه دلی از جفاش ایمن نیست
پروین اعتصامی

امروز اول صبح با هوای بهاری شروع کردیم دوساعت بعد تگرگ اومد. نیم ساعت بعداز اون دو ساعت چنان کولاکی شد که چشم چشم را نمی دید . سه ساغت بعداز اون دو ساعت آفتاب دراومد . چنان سوزی شد که دست از جیب در نمی آمد.
تنها بودم
اما بودا نبودم و نیلوفری ارغوانیدر هر زندان دنیا
زندانی ی فراموش شده ای
و در هر گورستان جهان
عزیزِ به خاک سپرده ای داشتم
و تنها بودم
مثل ماه
که کوتاهتر از تنهایی من
دیواری نیافته بود.
(۲)
پیاز را من رنده می کنم
که چشمه ی اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها را تو پوست بکن
که شعبده میکنی با پوست
به نصرتْ علی خانِ قوّال هم مجال بده
پنجره ای به قونیه برای مان باز کند
آراسته به نر گس های خمار چشم وُ
چند کبوتر نامه بر.
ازmaster card
یا اداره مالیات بر درآمدی که ندارم
اگر زنگ زدند
بگو رفته است کشمیر
گوی چوگان گم شده اورنگْ زیب را پیدا کند
و معلوم نیست کی برمی گردد
نخند عزیزم!
سوء تفاهم فرهنگی
سریع تر از وعده پوچ
دست به سر می کند مزاحم را.
فعلن تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهار ساله است وُ
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی ست
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابیِ بین النهرین در آوریم
و حوالی ی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
(۳)
خِرت وُ پِرتهای این خانه
چشم تو را که دور میبینند
یکبند پشتِ سرم حرف میزنند
گلدانها
پردهها
تختخواب آشفته
ظروف تلنبار برهم
مجلات بازمانده بر میز
حتا این گربه ی بی چشم و رو
که در غیاب تو ترجیح می دهد
حیاط همسایه را.
می گویند تو که نیستی
تنبل می شوم
وسَمبَل می کنم
هر مهمی را
کسی نیست به این کله پوک ها بگوید
وقتی تو نیستی چه فرق می کند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه ام را تا کجا،
از فرودگاه که بردارمت
خواهی دید ریشِ سه روزه ام
سه تیغه است وُ معطر
و خطِ اُتو بازگشته است
به پیراهن وُ شلوارم.
(۴)
زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می گویی یا شعر ناب است
یا زمزمه ی آبشار
آنوقت برای همین چهار خط مدح بی قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریز و درشت را
غربال کرده ام.
(۵)
می آیی و می رَوی
رنگها
مُدها
و مُدل ها را
کوتاه وُ بلند
تند وُ ملایم وُ سنگین
پا به پای فصول
میآوری و میبَری.
دیگر چه باشی چه نباشی
تنها کتابِ بالینیِ من شدهای
در این اتاق پُر از کتابهای ناخوانده.
با این حواس پنجگانهای که هیچکدام
حساب نمیبَرد از من
هزار بار هم که آمده باشی
صدای پِتپِت ماشینت از کنار خیابان
هنوز گلویم را خشک
و مرطوب میکند کف دستانم را،
میآیی
میروی
و همیشه پیش از
پشت سر بستن در
طوری نگاهم میکنی
که انگار سقف دنیا از سنگ وُ
آسمان لرزهای در راه.
***
عباس صفاری(کبریت خیس)




استاد پور عطایی با تکنوازی ساز دوتار حال وهوای سالن را آماده میکرد برای اجرای قطعه لیلا
از قطعات فولکلور خراسان که باتشویق جمعیت حاضر همراه می شد.





سیامک سپهری (سرپرست گروه رستاک و نوازنده تار) انسان با اخلاق و خوش رو . با وجود خستگی زیاد ناشی از دو اجرای پشت سر هم لبخند از لبش کم نمی شد.




کنسرت دیشب گروه رستاک تا ساعت یک صبح با حاشیه هاش طول کشید با یک جمع صمیمی و گرم دو سانس اجرای عالی در برج میلاد و با حضور اساتید بزرگ چون استاد آشیق ایمران و استاد بامری و استاد پور عطایی و استاد رمضانی برگزار شد.

در مسیرم گل اقاقیا رفته بود
که عطرغمناک اقاقیا مانده بود
در مسیرم آواز رفته بود
که تکه های شکسته ی اصوات مانده بود
در مسیرم چگونه بگویم ای دوست که در سال خوب چه ها رفته بود
و در سال بد چه ها مانده بود
مهمان سال بد بشنو
من از سالهای خوب به سال بد آمدم
و تو درعطر غمناک اقاقیا ودر کنار تکه های شکسته ی اصوات به دنیا آمدی
دست کوچک گلگونت را دخترکم دردست پیر من بگذار
تا وحشتی معطر در مانده ات نکند
راه دراز در امتداد سال بد نگاه کن به کجا میرود می بینی
تو آن زمان کجا بودی تا ببینی راه خاکی پشت خانه ی ما که از
میان درختان آزاد اقاقیا می گذشت به لطافت یک راه خاکی بود که از
میان درختان آزاد اقاقیا بگذرد
و نگاه پرندگان که درآن
خورشید های کوچک مید رخشیند
به راستی چون نگاه پرندگان وروزهای آفتابی بود
وچه باغ ها که عین تصویر باغ ها بودند
مهمان سال بد بشنو
دیر آمدی
در سال بد که سال سفر بود آمدی
مویه کنان دست برادر بزرگم را به دندان گرفتم و دویدم
و به جامه ی پدر آویختم وفریاد زدم کجا می روی پدر
واو چه مردانه گفت سفر
وخندید
وچه آرام گفت برای تو سوغات بسیار می آورم
یرای تو عسلی می آورم از کندو های زنبوران رها در گلها
برای تو قالیچه یی می آورم با نقشهای سرمه یی وسرخ
برای تو یک پوستین سفید ویک جفت چکمه ی سیاه می آورم
برای تو یک اسب سپید صحرایی می آورم
وبرای تو یک تفنگ
ومن دانستم که پدر از آن سفر هیچ نمی آورد
که در نگاه منتطرش خندیدم
بعد ازپدر درختان آزاد اقاقیا رفتند
وآن صدای آواز رفت
بعد از پدر برادرهارفتند
وبعد باز هم برادر ها
آنها را همچون پدر بر اسب های سپید مرگ نشاندند
وشربت شهادت نوشاندند
مهمان سال بد بشنو
در سال بد شک جانشین ایمان شد
نفرین جانشین دعای خیر
وجامه های سیاه جانشین رنگهای گل قالی
درسال بد صدای رگبار بود وتسلط مار
در سال بد غروب لبخند بود و طلوع مداوم غم
درسال بد تنها گدایان به ما سلام میکردند
شاید بزرگتر شده بودم که روزی جرات گفتن یافتم
مادر اینها کجا میروند می میرند
بله اما بدان که اینگونه مرگ سوغاتی خداوند است
آه این همه سوغاتی این همه سوغاتی کافی نیست
مهمان سال بد باور کن
درسال بد مرثیه ساختم شفانبود
قصه نوشتم دوا نبود
اما دخترکم
باور کن که هیچ نساختن هم روا نبود
مهمان سال بد بشنو
دیر آمدی
بسیار دیر
اما اینک دست کوچک گلگونت را ازدست پیر من جدا کن
و درمیان تکه های اصوات شکسته وعطری غمناک بی من باش
کسی چه میداند
شاید این منم
که زود می روم
شاید این تویی که به هنگام می رسی
شاید طلوع در کمر کش راه ایستاده است


دیشب شام جاتون خالی منزل اخوی گرامی( آقا هادی ) بودیم . دست توی دست دو تا پسرای هادی و یک دونه پسر کاظم آقا آتیش بود که سوزوندیم.







تعطیلات آخر هفته بین طاهرگوراب و ضیا،بر روستای امندان پای جنگل های شاندرمن . از زیادی اکسیژن کلافه شده بودیم . بعضی دوستان ناباب به سیگار پناه برده بودند(طفلکی ها).بالاتر از فوق العاده بود.عکس عکس باز هم عکس.

چهل روز از سفر بی بازگشت قمرننه گذشت . بچه ها هنوز باور ندارند که وقتی می روند ده دیگر قمرننه نیست که با گل لبخند از آنها استقبال کرده وبا آنها شوخی کنه. بچه ها که هیچ ماهم هنوز باور نکرده ایم .
یادش گرامی و روحش شاد.

عکس از: کیان امانی
نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران بهدنیا آمد.پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزند ِآجودان حضورقاجار و از نوادگان ِابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدار ِکرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمن ِ خلع ِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومهٔ مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز فامیل او (ابراهیمیهای کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادر ِنادر ابراهیمی هم از لاریجانیهای مقیم تهران به شمار می آمد.نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکدهٔ حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به درجهٔ لیسانس رسید. او از ۱۳ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت. ارایهٔ فهرست کاملی از شغلهای ابراهیمی، کار دشواری است. او خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود نیز پرداختهاست. ازجمله شغلهای او بودهاست: کمککارگری تعمیرگاه سیار در ترکمنصحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحهبندی روزنامه و مجله و کارهای چاپ دیگر، میرزایی یک حجرهٔ فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقالههای ایرانشناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور کردن کتابهای کودکان، مدیریت یک کتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاهها و...
در تمام سالهای پرکار و بیکار یا وقتهایی که در زندان بهسر میبرد، نوشتن را ـ که از ۱۶ سالگی آغاز کرده بود ـ کنار نگذاشت. در سال ۱۳۴۲ نخستین کتاب خود را با عنوان ” خانهای برای شب” بهچاپ رسانید که داستان «دشنام» در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقالهٔ تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شدهاست که دربرگیرندهٔ داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینههای گوناگون است. ضمن آنکه چند اثرش به زبانهای مختلف دنیا برگردانده شدهاست.
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعهٔ تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگها و ترانههایی برای آنها ساختهاست. او همچنین توانستهاست نخستین مؤسسهٔ غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایرانشناسی را تأسیس کند؛ که هزینه و زحمتهای فراوانی برای سفر، تهیهٔ فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آنها صرف کرد؛ ولی چنانکه باید، شناخته و بهکار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.
او فعالیت حرفهای خود را در زمینهٔ ادبیات کودکان، با تأسیس «مؤسسهٔ همگام با کودکان و نوجوانان» ـ با همکاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه، بهمنظور مطالعه در زمینهٔ مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهٔ نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش دربارهٔ خلقوخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوههای یادگیری آنان دنبال کرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهٔ آسیا” و ”ناشر برگزیدهٔ نخست جهان” را از جشنوارههای آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.
ابراهیمی در زمینهٔ ادبیات کودکان، جایزهٔ نخست براتیسلاوا، جایزهٔ نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ سال ایران و چندین جایزهٔ دیگر را هم دریافت کردهاست. او همچنین عنوان «نویسندهٔ برگزیدهٔ ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را بهخاطر داستان بلند و هفتجلدی «آتش بدون دود» بهدست آوردهاست.
نادر ابراهیمی رشتههای مختلف ورزشی را تجربه کرده، یکی از قدیمترین گروههای کوهنوردی بهنام «اَبَرمرد» را بنیان نهاده و در توسعهٔ کوهنوردی و اخلاق کوهنوردی، تأثیرگذار بودهاست.
نادر ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ درگذشت .
(نقل از ویکی پدیا)